نامه به میر دربند

مه 17, 2011 بیان دیدگاه

میرحسین موسوی

گوشه ای از باغ نشسته بودی

باد در گوش ما بهار را زمزمه کرد

چه میدانستیم تو هم معنای بهار را میدانی

آخرش هم نفهمیدیم

تو که سبز شدی بهار آمد

یا

بهار که آمد تو سبز شدی

***

روزی که روی دیوار باغ ایستادی به رفتن

یادمان افتاد ، کاشته شدیم اینجا

ایستادیم به تماشا

و فقط

شاخه هایمان را برایت تکان دادیم

کاش ما هم پیچکی بودیم

مثل تو

که خاک سیاه این باغ اسیرمان نکرده بود

راستی چند بهار باید ، تا شاخه هایمان از روی این دیوار بگذرد ؟

تا آنروز تو هنوز پشت دیواری؟

27 اردیبهشت 1390

دسته‌ها:زندگی

چشم انتظار ِ مسافر ِ اردیبهشت

مه 14, 2010 2 دیدگاه

بر گورم درختی می روید

که عطر اردیبهشتی اش ، تا بهشت میرود

روحم را از لای حوری ها پیدا می کند

دستش را می گیرد وتا خانه قدیمی مان می آورد

در آغوشش می گیرم

و گریان در گوشش می گویم

جسم قدیمی ات را فراموش کردی رفیق!

25 اردیبهشت 89 – آستانه 23 سالگی

دسته‌ها:زندگی
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.